ماه و ماهیان حوض

آثار محمد قلی نسب

 

تا نیمه سوختیم و جدا ماند دستمان
طوفان گرفت و ابر به رگبار بستمان

بستیم عهد، نشکند عهدی که بسته ایم
بادی که می وزید چه راحت شکستمان!

چیزی نمانده بود که اسفند بگذرد
لعنت بر آن بهار که از هم گسستمان!

رفتیم هر کدام به یک سوی و بعد از آن
تَه پیک های سرد، نکردند مستمان!

اکنون ذغالِ کامِ هزاران غریبه ایم
آتش بلند می شود از هر نشستمان

 

محمد قلی نسب / دی 1395
نوشته شده در ٢ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


از عشق چه دیدیم به جز دردِ خماری؟
عاشق نشو ای دوست اگر اهلِ قماری!

آن را که نشاندی سرِ یک میز، کنارت
بعد از تو نشسته ست سرِ میزِ کناری

نَه... عاشقِ او باش ولی تا دَم آخر
باید به خودت قول دهی دل نسپاری!

عمرم ورقِ خاطره های غمِ یار است
تقویمم و لبریزم از اندوه شماری!

با هیچ کسم حوصله ی حرف زدن نیست
الّا تو که هر کار کنی حرف نداری!

انگشتِ مرا قایقِ گیسوی خودت کن
تا در بغلت حظ کنم از موج سواری!

گاهی گِله ای هست ولی حوصله ای نیست
بد نیست که برخیزی و یک قهوه بیاری!


محمد قلی نسب / دی 1395
نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

کبوتر که باشی

                به بام عادتت می دهند.

قناری که باشی به دام.

یکی حبسِ عادت... یکی عادتِ حبس.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

اگر یخ کنم گردن کیست؟

اهمیت دست هایت

اهمیت شال در صبح برفی ست.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از من
دل بُریدن که هنر نیست، بیا دل ببَر از من

تو اگر رودی و من رود، چرا دور بمانیم؟
دلِ دلتنگ شدن از تو و پای سفر از من

من که هِی هرچه سر راه تو بی تاب نشستم
نَه گذر دادی ام از خویش و نَه کردی گذر از من

سرِ دریا شدنم نیست، جگرخون تر از آنم
که به جایی برسد این همه خونِ جگر از من

شعر اگر حاصلِ یک عمر جدایی ست، چه بهتر
که تو برگردی و یک بیت نمانَد اثر از من!

 

محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

سر او رفته به بالا... سر ما پایین است
گریه می گیردِمان... بغض، ولی سنگین است

ما که باشیم که از سر غزلی بنویسیم؟
نیزه خود راوی این واقعه ی خونین است

هرکجا کودک شش ماهه بگرید در جمع
فارغ از روضه همان گریه خودش تسکین است

ضربتی خورده ای از پشت ولی زهرآگین
شربتی خورده ام از تکیه ولی شیرین است

تشنه باید بشوی حس کنی افتادن مشک،
مثل افتادنِ فوّاره ی آب از زین است

دردم این نیست که شمر آمد و بر سینه نشست
اینکه زینب چه غمی داشته... دردم این است!

 

محمد قلی نسب / مهر 1394


نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

بغضِ مرا فشرده کنی در گلو چرا؟
بگذار تا ببوسمت امّا نگو چرا

ما چشمهایمان خودشان گفتگوگرند
وقتی که خیره ایم به هم، گفتگو چرا؟

باشد... لباسِ رزم به تن کن برو ولی
از من نپرس آمده ای رو به رو چرا

دل کندن از تو، سخت تر از جان سپردن است
یا رب! همه به خاک میفتیم... او چرا؟

ای تیر! می روی که اصابت کنی به مشک
امّا به من بگو که دو دستِ عمو چرا؟

دارد صدای طبل می آید به گوشمان
پر کرده اند هیئتیانِ تو کوچه را

 

محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

از کافه نگو... شب که تنم خسته ی کار است
آغوشِ تو دلچسب ترین جای قرار است!

 

من در که زدم وا کن و محکم بغلم کن
بر خود بفشارم که تنم زیر فشار است

 

البتّه اگر جراتِ آهو شدنت هست
بگریز و ببین کار پلنگِ تو شکار است

 

بر سینه ی من چنگ بینداز که امشب
من تشنه ی موسیقی ام و موی تو تار است!

 

هم قهوه ی دستِ تو به اندازه طبیعی ست
هم قهوه ایِ چشم تو بسیار خمار است

 

تقویم من امسال غمِ مهر ندارد
لبخند تو از اولِ پاییز، بهار است!

 

محمد قلی نسب / شهریور 1395

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


Design By : Pichak