ماه و ماهیان حوض

آثار محمد قلی نسب

 

کبوتر که باشی

                به بام عادتت می دهند.

قناری که باشی به دام.

یکی حبسِ عادت... یکی عادتِ حبس.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

اگر یخ کنم گردن کیست؟

اهمیت دست هایت

اهمیت شال در صبح برفی ست.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از من
دل بُریدن که هنر نیست، بیا دل ببَر از من

تو اگر رودی و من رود، چرا دور بمانیم؟
دلِ دلتنگ شدن از تو و پای سفر از من

من که هِی هرچه سر راه تو بی تاب نشستم
نَه گذر دادی ام از خویش و نَه کردی گذر از من

سرِ دریا شدنم نیست، جگرخون تر از آنم
که به جایی برسد این همه خونِ جگر از من

شعر اگر حاصلِ یک عمر جدایی ست، چه بهتر
که تو برگردی و یک بیت نمانَد اثر از من!

 

محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

سر او رفته به بالا... سر ما پایین است
گریه می گیردِمان... بغض، ولی سنگین است

ما که باشیم که از سر غزلی بنویسیم؟
نیزه خود راوی این واقعه ی خونین است

هرکجا کودک شش ماهه بگرید در جمع
فارغ از روضه همان گریه خودش تسکین است

ضربتی خورده ای از پشت ولی زهرآگین
شربتی خورده ام از تکیه ولی شیرین است

تشنه باید بشوی حس کنی افتادن مشک،
مثل افتادنِ فوّاره ی آب از زین است

دردم این نیست که شمر آمد و بر سینه نشست
اینکه زینب چه غمی داشته... دردم این است!

 

محمد قلی نسب / مهر 1394


نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

بغضِ مرا فشرده کنی در گلو چرا؟
بگذار تا ببوسمت امّا نگو چرا

ما چشمهایمان خودشان گفتگوگرند
وقتی که خیره ایم به هم، گفتگو چرا؟

باشد... لباسِ رزم به تن کن برو ولی
از من نپرس آمده ای رو به رو چرا

دل کندن از تو، سخت تر از جان سپردن است
یا رب! همه به خاک میفتیم... او چرا؟

ای تیر! می روی که اصابت کنی به مشک
امّا به من بگو که دو دستِ عمو چرا؟

دارد صدای طبل می آید به گوشمان
پر کرده اند هیئتیانِ تو کوچه را

 

محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

از کافه نگو... شب که تنم خسته ی کار است
آغوشِ تو دلچسب ترین جای قرار است!

 

من در که زدم وا کن و محکم بغلم کن
بر خود بفشارم که تنم زیر فشار است

 

البتّه اگر جراتِ آهو شدنت هست
بگریز و ببین کار پلنگِ تو شکار است

 

بر سینه ی من چنگ بینداز که امشب
من تشنه ی موسیقی ام و موی تو تار است!

 

هم قهوه ی دستِ تو به اندازه طبیعی ست
هم قهوه ایِ چشم تو بسیار خمار است

 

تقویم من امسال غمِ مهر ندارد
لبخند تو از اولِ پاییز، بهار است!

 

محمد قلی نسب / شهریور 1395

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

 

مدت طولانی ای این وبلاگ به روز نخواهد شد.

ممنون از دوستان و بزرگوارانی که این یکی دو سال سر زدند.

و ممنون از دوستانی که چه با نام شاعر و چه بی نام شاعر، شعرها را در صفحاتشان قرار دادند.

 

یا علی

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

خورشید سر زده ست بگوید به ما سلام
دره قیام کرده به پایش به احترام!

دره قیام کرده و در اوج قلگی
آرام و سر به زیر فرو مانده از قیام

هر قله، دره ای ست کمر بسته ی طلوع...
هر دره، قله ای ست پر از اوج ناتمام!

از ساکنان جاری عالم شنیده ام
ساکن نماست عالم ازین حرکت مدام!

آری هرآنچه هست، همان لحظه نیز نیست
ما در زمان گمیم و زمان نیز بی زمام!

تاریکی پیاله ی خورشید، روشن است،
از گردش است و گردش او نیز بر دوام!

وقتی شراب و آب مرا مست می کنند
ناعاقلم اگر نزنم لب به هرکدام!

من مست خوش سلیقه ی هشیار هستی ام
آب حلال می خورم از لذت حرام!

صبح است و در نماز تماشای شب گمم
- هرجا که هست - سایه ی خورشید مستدام!

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


Design By : Pichak