ماه و ماهیان حوض

آثار محمد قلی نسب

 

وقتی تبِ شکفتنِ یکریز می رسد
احساس نو شدن به لبِ میز می رسد

ماهی به تَنگ آمده از تیک - تاک و تُنگ
پس کی بهارِ فاجعه آمیز می رسد؟

باید لباسِ مصلحت از سر درآوریم
دارد شرابِ وسوسه انگیز می رسد

عطر بنفشه باغچه را گیج کرده است
گنجشک بو نبرده ولی تیز می رسد!

از بند رخت تا نخِ تسبیح نو شده!
نوروز، مُسری است و به هرچیز می رسد

فصل بهار، کارِ طبیعت تبسّم است
اما زمان گریه ی او نیز می رسد

تا فرصت است، دست بکش روی غنچه ها
عمرِ درخت زود به پاییز می رسد!


محمد قلی نسب / فروردین 1395

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳٩٥ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

نرفت گردِ غم از دل به شستن قالی
کدام خانه تکانی؟ چه اَحسنِ الحالی؟

دوباره ماهی قرمز نیامده جان داد
خدا بخیر کند عید را - عجب سالی! -

سلام عکس چروکیده ام در آیینه!
تو لالی و چه ملالی فراتر از لالی؟

امید بسته ام امسال خنده رو باشی
ولو دروغ، ولو خنده های اجمالی

فقط در آینه بایست محوِ آینه بود
نمی رسیم به خود در کمالی از کالی

تویی که بی خبری از غم همیشگی ام!
نپرس حال مرا تا نگویمت «عالی»

 

محمد قلی نسب / اسفند نود و چهار

نوشته شده در ۱٧ اسفند ۱۳٩٥ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

تا نیمه سوختیم و جدا ماند دستمان
طوفان گرفت و ابر به رگبار بستمان

بستیم عهد، نشکند عهدی که بسته ایم
بادی که می وزید چه راحت شکستمان!

چیزی نمانده بود که اسفند بگذرد
لعنت بر آن بهار که از هم گسستمان!

رفتیم هر کدام به یک سوی و بعد از آن
تَه پیک های سرد، نکردند مستمان!

اکنون ذغالِ کامِ هزاران غریبه ایم
آتش بلند می شود از هر نشستمان

 

محمد قلی نسب / دی 1395
نوشته شده در ٢ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


از عشق چه دیدیم به جز دردِ خماری؟
عاشق نشو ای دوست اگر اهلِ قماری!

آن را که نشاندی سرِ یک میز، کنارت
بعد از تو نشسته ست سرِ میزِ کناری

نَه... عاشقِ او باش ولی تا دَم آخر
باید به خودت قول دهی دل نسپاری!

عمرم ورقِ خاطره های غمِ یار است
تقویمم و لبریزم از اندوه شماری!

با هیچ کسم حوصله ی حرف زدن نیست
الّا تو که هر کار کنی حرف نداری!

انگشتِ مرا قایقِ گیسوی خودت کن
تا در بغلت حظ کنم از موج سواری!

گاهی گِله ای هست ولی حوصله ای نیست
بد نیست که برخیزی و یک قهوه بیاری!


محمد قلی نسب / دی 1395
نوشته شده در ۳٠ دی ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

کبوتر که باشی

                به بام عادتت می دهند.

قناری که باشی به دام.

یکی حبسِ عادت... یکی عادتِ حبس.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

اگر یخ کنم گردن کیست؟

اهمیت دست هایت

اهمیت شال در صبح برفی ست.

 

 

محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

از خودم بی خبرم بس که نداری خبر از من
دل بُریدن که هنر نیست، بیا دل ببَر از من

تو اگر رودی و من رود، چرا دور بمانیم؟
دلِ دلتنگ شدن از تو و پای سفر از من

من که هِی هرچه سر راه تو بی تاب نشستم
نَه گذر دادی ام از خویش و نَه کردی گذر از من

سرِ دریا شدنم نیست، جگرخون تر از آنم
که به جایی برسد این همه خونِ جگر از من

شعر اگر حاصلِ یک عمر جدایی ست، چه بهتر
که تو برگردی و یک بیت نمانَد اثر از من!

 

محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳٩٥ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

سر او رفته به بالا... سر ما پایین است
گریه می گیردِمان... بغض، ولی سنگین است

ما که باشیم که از سر غزلی بنویسیم؟
نیزه خود راوی این واقعه ی خونین است

هرکجا کودک شش ماهه بگرید در جمع
فارغ از روضه همان گریه خودش تسکین است

ضربتی خورده ای از پشت ولی زهرآگین
شربتی خورده ام از تکیه ولی شیرین است

تشنه باید بشوی حس کنی افتادن مشک،
مثل افتادنِ فوّاره ی آب از زین است

دردم این نیست که شمر آمد و بر سینه نشست
اینکه زینب چه غمی داشته... دردم این است!

 

محمد قلی نسب / مهر 1394


نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩٥ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


Design By : Pichak