ماه و ماهیان حوض

آثار محمد قلی نسب

 

از کافه نگو... شب که تنم خسته ی کار است
آغوشِ تو دلچسب ترین جای قرار است!

من در که زدم وا کن و محکم بغلم کن
بر خود بفشارم که تنم زیر فشار است

البتّه اگر جراتِ آهو شدنت هست
بگریز و ببین کار پلنگِ تو شکار است

بر سینه ی من چنگ بینداز که امشب
من تشنه ی موسیقی ام و موی تو تار است!

هم قهوه ی دستِ تو به اندازه طبیعی ست
هم قهوه ایِ چشم تو بسیار خمار است

تقویم من امسال غمِ مهر ندارد
لبخند تو از اولِ پاییز، بهار است!

 

محمد قلی نسب / شهریور 1395

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳٩٥ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

 

مدت طولانی ای این وبلاگ به روز نخواهد شد.

ممنون از دوستان و بزرگوارانی که این یکی دو سال سر زدند.

و ممنون از دوستانی که چه با نام شاعر و چه بی نام شاعر، شعرها را در صفحاتشان قرار دادند.

 

یا علی

نوشته شده در ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

خورشید سر زده ست بگوید به ما سلام
دره قیام کرده به پایش به احترام!

دره قیام کرده و در اوج قلگی
آرام و سر به زیر فرو مانده از قیام

هر قله، دره ای ست کمر بسته ی طلوع...
هر دره، قله ای ست پر از اوج ناتمام!

از ساکنان جاری عالم شنیده ام
ساکن نماست عالم ازین حرکت مدام!

آری هرآنچه هست، همان لحظه نیز نیست
ما در زمان گمیم و زمان نیز بی زمام!

تاریکی پیاله ی خورشید، روشن است،
از گردش است و گردش او نیز بر دوام!

وقتی شراب و آب مرا مست می کنند
ناعاقلم اگر نزنم لب به هرکدام!

من مست خوش سلیقه ی هشیار هستی ام
آب حلال می خورم از لذت حرام!

صبح است و در نماز تماشای شب گمم
- هرجا که هست - سایه ی خورشید مستدام!

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

یک روز باید از بدن و پوست بگذریم
از عالمی که قدر سر موست بگذریم

دنیای سکه وار به هر سمت رو کند،
یک روی آن همیشه از آن روست بگذریم!

اسباب بی تعلقی عشق است پس بیا
از هر تعلقی که به جز اوست بگذریم!

رستم گذاشت رفت که یادآوری کند
از زور آخری که به بازوست بگذریم!

گرد و غبار کنگره ی عرش بوده ایم
هستی، چراغ مانده به سوسوست بگذریم

ما را بدون ساک و گذرنامه می برند
پس بهتر است با گذر دوست بگذریم!

ای کاش می شد از سخن دوست نگذرم!
از هرچه بگذرم سخن دوست... بگذریم!

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

مثل مسیحِ مریمی، که قرن هاست گم شده

گم شده ام در عالَمی، که قرن هاست گم شده!

 

سنگ هم از هبوط خود، بی گِله رد نمی شود

تا چه رسد به آدمی، که قرن هاست گم شده!

 

مستِ حیات بودم و، آب حیات خواستم

مرگ بر آن جام جمی، که قرن هاست گم شده!

 

بی تو در اوج قلّه ای، که پست کرده درّه را

زل زده ام به پرچمی، که قرن هاست گم شده!

 

گمشدگان! گمشدگان! گمشده ای در عالمم

در آشکاری غمی، که قرن هاست گم شده!

 

ما همه خواب بوده ایم، ما همه خواب رفته ایم

کجاست مشت محکمی، که قرن هاست گم شده؟

                                                              

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

جز خودش که برای من «همه» است

هیچ کس در دلم نمی ماند

کاش کوچک شدن بلد بودم

تا مرا روی پاش بنشاند!

 

کاش بوسیده بودمش آن روز

دور چادرنماز، وقت رکوع

تا مرا هم شبیه الله ش

روی آغوش خود بچسباند!

 

خواب دیدم که خوابِ مرگ مرا

مادرم دیده است و رنجیده

مرگ بر من اگر که مردنِ من

مادرم را کمی برنجاند!

 

آه مادر! عروس تنهایی!

آه مادر! عروج عرفانی!

آه مادر! هبوط آغازین!

آه مادر! بهشت پایانی!

 

کاش در هر نماز کار لبم

بردن نام اعظمت می شد

کاش جانم پر از غمت می شد

تا تو از غصّه رو بگردانی!

 

به خداوندی خدا سوگند

می پرستم تو را اگرچه به شرک

مِهر تو از ازل به جان من است

مُهر تو مظهر مسلمانی...

 

آخرین سجده ام به پای تو است

گوش قلبم به ربنای تو است

هر صدایی فقط صدای تو است

من نمی مانم و تو می مانی!

 

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

ای کاش آن دندانه های شانه، من بودم!

روی لباس نازکت پروانه، من بودم!

 

ای کاش آن خمیازه ی طولانی نازت،

هنگام لذت بردن از صبحانه من بودم!

 

بویی که می پیچید در گوشم خودت بودی

مویی که می افتاد روی شانه من بودم!

 

با اینکه می دانم نمی بینی مرا، ای کاش

دستی که می بردی به زیر چانه من بودم!

 

حال مرا آوار می فهمد فقط... عمری

آواره ی تعقیبِ تو تا خانه من بودم!

 

اما کسی ناگاه از راه آمد و رفتی؟

عیبی ندارد آشنا! بیگانه من بودم!

 

سرگشتگی های مرا در خاطرت بسپار

عاشق فراوان داشتی، دیوانه من بودم!

                                                       

اردیبهشت 1395 / محمد قلی نسب

 

نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()

 

نرفت گرد غم از دل به شستن قالی
کدام خانه تکانی؟ چه احسن الحالی؟

دوباره ماهی قرمز نیامده جان داد
خدا بخیر کند عید را - عجب سالی! -

سلام عکس چروکیده ام در آیینه!
تو لالی و چه ملالی فراتر از لالی؟

امید بسته ام امسال خنده رو باشی
ولو دروغ، ولو خنده های اجمالی!

فقط در آینه باید به فکر آینه بود
نمی رسیم به خود در کمالی از کالی!

تویی که بی خبری از غم همیشگی ام!
نپرس حال مرا تا نگویمت "عالی"

اسفند 1394

 

نوشته شده در ۱ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط محمد قلی نسب نظرات ()


Design By : Pichak